|
دنیا دو روزه! یه روزش بچگی کردم... یه روزشم آرزو به باد دادم!
|
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینههای اضافی فقط با این نرمافزار تمام شبکه ها را ببینید |
تکنیکهای تستزنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح (مهندسی معکوس) |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
آدم هایی هستند زیر ِ پوست زندگی هر کسی. آدم هایی که نامریی نشسته اند یک دوری. آدم هایی که یکهو از پشت هزاران نفر دیگر می آیند نزدیک، آهستگی را تزریق می کنند به زندگی ات. می خواهند که آرام آرام از خواب ناامیدی بیدار شوی. دستت را نمی کشند. هلت نمی دهند. هی سفارش نمی کنند که آرام باش، امیدوار باش. هی تز نمی دهند که حالا هر چه بود تمام شد تو زندگی کن. هی بلند بلند نمی خندند که بیا خوشی کن.آرام روبرویت می نشینند و آهسته از یک چیزی پرت شروع می کنند حرف زدن. آرام دستت را می گیرند و می کشند وسط صحبت، نظرت را می خواهند و تو به حرف می آیی، مغزت شروع می کند به کار کردن. بعد به خودت می آیی می بینی داری درباره آینده حرف می زنی، از چیزهایی که دوست داری، کارهایی که دلت می خواهد بکنی.بعد حرف های سر ریز ِ دلت که روزها و روزها پشت سکوتت پنهان کرده بودی، کلمه به کلمه و آهسته آهسته می ریزد بیرون.
آدم هایی هستند زیر ِ پوست ِ زندگی هر کسی که بودنشان اگر چه کم، اما به وقت است، اما آرامش دهنده است...
زیر پوستی میخواهم ! مورد اورژانسی ست . .. !
پیش درآمد: تمام این پست برای خودم هم نا آشناست... تا حالا همچین چیزی ننوشته بودم، ۳ ساعت طول کشیده نوشتنش... بی وقفه هم نبود... یعنی کمی نوشته ام، آهنگی عوض شده و بالطبع ریتم افکارم را هم عوض کردم و خط مشی جدیدی داده به دستم و بعد پرتم کرده یک جای بیخود دیگری... یا مثلن درست وسطِ نوشتن هایم کاری پیش آمده و من رفته ام و کمی بعد آمده ام و فقط کلمه آخر را نگاه کرده ام و باز نوشته ام و آخر سر بعد از ۹ ساعت انتظارُ منتشر می شود... تازه آن جوهره ی اولیه پست هم یک چیز بی ربطی شده... اصلن قرار نبود این کلمه ها باشند... عجیب شده... عجیب ب ب ب...
*******************
بروم یک جایی، چند کشور آن ورتر، حالا هر سمتی... مثلن جنوب ِ شرقی را بگیرم و بروم، به آب که رسیدم تغییر جهت بدهم سمت ِ شمال شرق... برسم به ژاپن... چطوری اش را بی خیال... ژاپن بهترین جاست برای گم شدن! اولین روزی که میرسم بروم بنشینم روی ِ صندلی مغازه و به آن مرد ِ چشم کوچولو بگویم کوتاه کن! کوتاه ِ کوتاه... آنقدر که پشت گردنم هم معلوم باشد... بعد یک سوئیت برای خودم دست و پا کنم، لازم نیست که از وضعیت مالی ام بگویم؟! آنقدری خوب هست که یک مدتی برای خودم بچرخم... هیچ ذهنیتی از فرم ِ طراحی و سبک ِ ساختمان ها و خیابان های ژاپن ندارم... اینجا را همان جور می نویسم که دلم می خواهد... درست مثل ِ قصه گفتن به بچه های ناآرامی که هیچ خیال ِ خوابیدن ندارد و تو هی داستان پشت ِ سر هم ردیف می کنی که خوابش ببرد... جائی که سوئیت اجاره کرده ام آپارتمان مانند است! بالکن دارد با یک اتاق خواب و یک هال ِ فندقی... کل ِ واحد چیزی حدود 50 متر... اینجا را می خواهم برای تعطیلات تک نفره، تنفس ِ روحم برای یک دوره دیگر از این روزمرگی های کشنده! ضبح ها بروم پیاده روی، با یک ست ِ گرمکن، کفش راحتی، هندزفری، گاهی بدوم، گاهی راه بروم، لبخند بزنم به پیرمردها و پیرزن ها، نگاه کنم و دور شوم از کنار زوج های جوان، دست بکشم روی سر دخترکان ناز و پسرک های بامزه که هیچ شبیه آن هایی نیستند که می شناسمشان...آن تپل ها هم که لُپ کشیدنی اند... البته گمان نمی کنم بچه ی تپل زیادی در جایی مثل ِ ژاپن گیر بیاید... رستاک زمزمه کنم، اصلانی گوش بدهم، باهاشان بخوانم، بعد برسم به پارکی مثلن!... دراز بکشم روی چمن، جایی هم ننوشته باشد وارد چمن نشوید!!! تکیه بدهم به تنه ی یک درخت!... چشم ببندم... کاری که جزئی از آرزوهای الآنم ست... چشمم را ببندم و مطمئن باشم کسی با من کاری ندارد... هن هن نفس کشیدنم که تمام شد برگردم خانه... سلانه سلانه... یک آدامس هم بندازم زیر دندان هایم... بعد یک دوش بگیرم... نهار را آماده کنم، خب هر کجا هم سر بزنم و هرکاری هم بکنم یک مورد را عمرن توی برنامه ام وارد نمی کنم و آن امتحان کردن غذای ژاپنی هاست... ! فتوسنتز هم در رسته ی کاری من نیست که... گزینه ی باقی مانده آشپزی کردن با دستان مبارک خودم ست... یک چیزهایی بلد هستم برای تلف نشدن از گرسنگی که آن هم اگر ماده ی اولیه ی مورد نظر گیر بیاید... بعد از ظهرها را چرت بزنم، کتاب بخوانم، شبکه ی تلویزیونی شان را بالا پایین کنم، وب بگردم،... اصلن پاهایم را دراز کنم روی میز و چشم ببندم و صورتم را مهمان ِ نوازش نسیم ِ خنک!... شاید هم خیال، پرواز دادم و به این فکر کردم که همین الان توی شهر من چه خبرست؟! بچه ی خواهرم شیرش را خورده؟! برادرم با زنش خوش می گذراند؟ رئیس و همکارهایم گم شده اند زیر ِ کلی کار ناتمام و دقیقه ی نودی؟! گلی به بچه آوردن فکر می کند؟! علی دانشگاه می رود؟! قلب ِ عمه با او راه می آید؟! نن جون سرحال ست؟! به گلدان هایم آب می دهند؟! طپش قلب ِ مهفام خوب شده؟! عاطی به هدفش رسیده؟! مادرش خوب شده؟! رضا گالری زده؟! نانی درسش تمام شده؟! عشقی با مادر شوهرش خوب شده؟! خواهرش آرام گرفته؟! شیرین با درس های سخت و رویاهای دورو درازش کلنجار می رود هنوز؟!!! عمو و مابقی خوبند؟! لبخند روی لب های خاله جاخوش کرده؟! ورون با مشکلش کنار آمده؟! و و و .... چشم باز کنم ببینم نشسته ام روی صندلی و خودم را پرت کرده ام به ایرانم... به شهرم! کنار ِ دوست و آشناهایم... بعد یک چیزی هم جالب ست... بین ِ این همه حضور، خبری از دلتنگی برای مرد روزهای گذشته ام نیست!!!!! باورش برای خودم هم سخت ست... ولی خب من زیادی زحمت کشیدم برای رسیدن به این حس.. شب و روز تلاش کرده ام برای پاک کردنش از پستوهای ذهنم!!! بعد یک هووووم ِ کشدار حواله ی هوا کنم و بلند شوم... قهوه ام یخ کرده، دوباره بریزم اما اینبار بخورمش:دی
حوشله تان سر رفت؟! خب کاری ندارد... نخوانید! باور کنید قرار نیست چیز خاصی نوشته شود، البته خودم هم مطمئن نیستم بقیه ش را قرارست از چه و کجا بنویسم! ولی دلم می خواهد همین طور ادامه بدهمش... خب شما چه گناهی کرده اید پا به پای من جلو بیایید... دوستتان دارم و نمی خواهم الکی بختکی وقتتان تلف شود...
کجا بودم؟! هان... بعد از ظهر سر میزدم جاهای دیدنی، مراکز خرید، کوچه پس کوچه های شهر، یک جای دنج برای خودم پیدا می کردم، یک جای دوست داشتنی... نشانه می گذاشتم که یادم نرود، حداقل آدرسش را یاد می گرفتم برای شب های مخملی ام! خرید می کردم، چیزهای یادگاری، آنتیک، عجیب غریب، راستی توی ژاپن اسنک گیر می آید؟!! کاش داشته باشند... عکس بگیرم، فرت و فرت... از دخترک ِ بادکنک به دست، از نوازنده ی کنار خیابان، از دست های چفت شده توی هم، از نگاه های دوووووور... از نیمکت ِ خالی، از پرنده های توی آسمان، از رنگ، از حِس، از... از... بعد جاری می شدم بین ِ آدم ها، بین همهمه هاشان، توی شلوغی هاشان ولو می شدم، من یک نفر و آنها خیلی، من تنها میان ِ تن ها... بعد یکهو می ایستادم همه چیز چرخ می خورد بالای سرم، نه اینکه سرم گیج بخوردها، نه... خودم گیج شوم... اینجا چه می کنم من؟! بی همراه... بی کس... بی آشنا... اصلن چه کسی گفته تنهایی می شود رفت مسافرت؟! چه کسی گفته تنهایی قهوه نوشیدن در یک عصر ِ خنک تابستان می چسبد؟! چه کسی گفته می شود عزیزان را گذاشت آن پشت، کولی را انداخت روی شانه و راه آفتاد؟!... اگر هم بروی باید زود برگردی، باید قبل از مچاله شدن ِ دلشان برگردی، قبل از دلتنگی شان، قبل از رنج کشیدنشان باید برگردی...
برگردی و به این فکر نکنی که هیچ کس دوستت ندارد!!! فکر نکنی که برای هیچ کس مهم نیستی، فکر نکنی که بود و نبودت برای هیچ کس اهمیتی ندارد... نباید به هیچ کدام از این چیزها فکر کنی... باید توی آن چند لحظه که خودت را بین ِ آن همه غریبه بدون ِ هیچ چهره ی آشنایی دیدی، فکر کنی به عزیزانت، به خیابان های شهرت، به ایستگاه اتوبوس هایی که میزبانت بوده اند بی منت... به تمام جاها و آدم هایی که خاطره ساخته اند برایت، خوب و بد... به آنها که زندگی را با تو طی کرده اند فکر کنی و دلت تنگ شود براشان... تمام ِ آن مدتی که تنهایی خوش می گذراندی نباید تنهایی به خودت مشغول باشی...
شاید از همان شبی شروع شد که خواب دیدم نشستی کنار ِ چشمه ای که شفاف بود و خنک.. و تو می خندیدی، به اندازه ی دشت ِ سر سبزی که بزرگ هم بود... سایه ی تک درختی که خنکی را تزریق میکرد زیر ِ پوستم! من سکوت بودم و سراپا نگاه و تو لبخند... نگاه می کردم به لبخندت، به کشیده شدن چشم هایت، به دریا دریا مهربانی ات... از همان شب بود شاید که من، کمتر دلتنگی کردم! کمتر بی قرار بودم... آرام گرفتم...
ما زمینی ها زیادی خودخواهیم، تا همین امشب اصلن خودم را جای تو نگذاشته ام.. تویی که آن بالا بالاهایی...تمام روزهایی که حضورت بود، عطرت بود، حرفت بود، ولی من باز خودخواهانه میخاستمت و حتا یک لحظه هم فکر نکردم که تو چی؟! هیچ وقت فکر این را نکردم که شاید تو هم دلت برای ما تنگ می شود... منی که خیلی میخواهم دوباره می توانستم سرم را روی پاهایت می گذاشتم ... منی که زیادی لمس ِ دستانت را روی سرم میخواهم هیچ وقت فکر نکردم که تو هم دلت مارا می خواهد؟! حداقل منی که به امروز رسیدم باید بهتر حالیم بشود که همه چیز با خاک شدن زیر تلی از خاک تمام نمی شود! حس ِ حضور تو همیشه با من بوده، حتا بعضی ها می گویند: تو خودت را در من جا گذاشته ای... روی صورت ِ من، موهای من، اندام من، خلق و خوهایم... و من چقدر باید پوست کلفت باشم که همه ی اینها را برای تمام عمر بتوانم با خودم داشته باشم شان و بی تو بودن را صبر...
شاید همان خواب کار خودش را کرده، شاید هم آن عطر یاسی که توی اتاقم پیچید، پاییز 88 یادت هست؟!... شاید تو با حس ِ بودنت صبرم می دهی، و گرنه من را که می شناسی... من ته تغاری ئم...
مرگ ِ تدریجی ست، مرگ ِ قسطی. اسمش زندگی نیست آنچه که آرام آرام خالی از آدم های
دوست داشتنی می شود.اسمش زندگی نیست آنچه که تمام آرزوها و کارهای کرده و تلاش های
سخت را نیمه تمام بگذاری و بروی زیر خاک دراز بکشی. در این چیزی که اسمش را زندگی
نمی توان گذاشت، پیشرفت و کار و تلاش چه ارزشی می تواند داشته باشد وقتی عزیزترین
هایت را کنارت نداری. وقتی عزیزترین هایت آرام آرام خواب می شوند و خاک. وقتی قرار
است بروی و بمیری. وقتی هیچ چیزی نمی تواند مرگ را لغو کند. اسمش زندگی نیست. این،
اسمش زندگی نیست.
زندگی جایی است که چیزی ناتمام، تمام نشود. زندگی جایی است که
یکهو چشم نبندی و نفس جا بماند در سینه ات و هزار کار کرده بماند و ناکرده. هزار
آدم بماند، هزار دل، هر دل شرحه شرحه. زندگی جایی است دور از دنیا که می شود بی
دلهره دل بست، بی دلهره از خانه بیرون رفت و نگران نشد که وقتی بازگشتی یک نفر آنجا
مرده باشد. جایی که نترسی از دوست داشتن که هر روز دلبسته شوی و یک روز ناغافل گره
دلت باز شود و یک دلی از دست برود.زندگی جایی است که خوف نکنی نشود دوباره سفر کرده
ات را ببینی. جایی که بشود بنشینی و بی نگرانی از ناتمام ماندن، برنامه تمام شدن را
بریزی. زندگی اینجا نیست که دستت بند ِ هیچ چیز نشود و که نگه داری جانت را، جانشان
را...
میشوی آدم ِ نصفه نیمه. بس که ” دوباره” مثل بختک
میافتد به زندگیات؛ که دوباره از نو شروع کنی، که
دوباره تعریف کنی، دوباره کار
کنی، دوباره ببخشی، دوباره
ندیده بگیری، دوباره توضیح دهی،
دوباره بخواهی، دوباره ببینی،
دوباره عوض کنی، عوض شوی . بس که هر خطی که میزنی نصفه
نیمه به فنا میرود؛ کارت، زندگیات، رفاقتات، عشقات، صبوریات، برنامههایت،
آروزهایت.
آدم ِ نصفه نیمه که بشوی اما، حتی نصفه هم نمیتوانی زندگی کنی،کار
کنی، رفاقت کنی، عاشقی کنی. تو نصف میشوی اما همه چیز برایت تمام میشود.تمام
باور نمی کنم...
خالق نظم دانه های انار،
زندگی مرا بی نظم چیده باشد!!!!
یک جور خاصی ست... ته دلم غنج می رود وقتی می فهمم انقدر برای کسی مهمم که نگران میشود که توی شرایط بدی قرار نگیرم... به بعضی از آدم ها اعتماد نکنم... لبخند ِ پهن می نشاند روی لبهایم تجربه کردن ِ بعضی تعصب ها!!! حتا اگر از طرف رئیسم باشد!!!!!!